تبلیغات
داستان زندگی من - عشق جاودانه ی من عاشقانه میپرستمت

داستان زندگی من

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

عشق جاودانه ی من عاشقانه میپرستمت

نمیدونم اسمش را چه  میتوان گذاشت اما...
 وقتی به چشمانش مینگرم زندگی را در چشمانش حس میکنم
عضلات بدنم سست میشوند
رنگم را میبازم
خجالت و سکوت امانم نمی دهند
نمی دانم نمی دانم...
وقتی از کنارش دور میشوم
وقتی تو خلوت هستم
اشک شادی امانم نمی دهد
شادی ...
شادی به این خاطر که او هنوز نمی داند که من عاشقانه عاشقش هستم
او هنوز نمی داند که من برایش میمیرم
آری
و هرگز به خود اجازه نمی دهم تا حسم را جلویش آشکارا بگویم
چون این یک عشق است
یک عشق جادانه و ابدی
چه داستان عشق زیبای غمگین حسن انگیزیست این حکایت
اما با تمام غم هایش
باز هم زیباست
 ای عشق جاودانه ی من
ای تمام هستی من پس از خدا
با اینکه حتی هنوز نام تو را هم نمیدانم
یعنی حتی جرت پرسیدنش را هم ندارم
و امیدوارم
بدون اینکه روزی من به این عشق اغراق کنم
خودت
از چشمانم فهمیده باشی
تو را عاشقانه میپرستمت
دوستت دارم  ...
 

جمعه _ 93/5/10
16:45




[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ عشق زیباست ] [ نظرات() ]