تبلیغات
داستان زندگی من - طلوع خورشید امیدواری ...

داستان زندگی من

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

طلوع خورشید امیدواری ...

سلام.نمی دونم باید از کجا و چی بگم.حرف خیلی برای گفتن هست اما خوب نمی دونم از کجا باید شروع کرد.ی مدت بود که زندگی خیلی برام بی رنگ و یکنواخت شده بود.مدتی بود که داشتم اهداف اصلی زندگیمو گم میکردم.همه ی آدما ممکنه ی وقتایی از زندگیشون دچار این مشکل من بشن اما خوب ی پروسه ایه و خواهد گذشت.مهم اینه که همیشه باید محکم باشیم و تسلیم نشیم.زندگی هم همین الانه.نه دیروزه.نه فردا.پس به امید فردا نباشیم.حسرت دیروزی که گذشته رو هم خوردن چیزی جز حماقت نیست.تمام ما همین لحظست.همین لحظه.
ببخشین منو براتون تیریپ نصیحت برداشتم اما من آدمیم که دوست دارم همیشه اگه خودم واقعیتی رو فهمیدم به هم نوع های خودم هم راجع بهش گفتگو کنم و با اونا هم درمیون بزارم.من میدونم اگه ی موقع هایی تو زندگیم حتی شکست هم خوردم مقصرش خودم بودم.هیچ کسی جز خود آدم نمیتونه رو آدم تسلط داشته باشه.
حالا بگذریم.امروز ی سر میدون انقلاب رفتم.وقتی که از جلوی داشگاه تهران رد شدم آرزو کردم ای کاش کنکور94اینجا قبول بشم.(البته این فقط ی آرزو بود).
من در اصل 93 باید کنکور میدادم اما بنا به دلایلی شرکت نکردم .اما امسال باید پزشکی تهران قبول بشم.میدونم که پتانسیلشو دارم اما باید روی ارادم متمرکز بشم و قویش کنم.
الان ساعت 11شبه و من حداکثر تا 12 میتونم بیدار بمونم .امروز با بابا حرفمون شد فعلا باهم قهریم. البته هرطوری که شده از دلش در میارم.خیلی دوسش دارم.طاغت اینو که بخواد از دستم خدای نکرده دلخور باشه رو ندارم.
فردا ی سر باید برم دبیرستان از اون ور دکتر بعد پیش بابا و بعد باشگاه و ...
خلاصه خیلی سرم شلوغه.خدا به دادم برسه
بزار فک کنم ببینم چیزی از قلم نیافتاده...آهان یادم اومد.الان باید برم نمازهامو بخونم.دیروزو کلا نخوندم باید قضاهاشونو بخونم.بعدشم بگیرم بخوابم که دارم از خستگی فنا میشم.
شبتون عسل


چهارشنبه - ۱۵ مرداد ۱۳۹۳
11:06:10 PM


[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ عشق زیباست ] [ نظرات() ]