تبلیغات
داستان زندگی من - بیدار شدن لنگ ظهر

داستان زندگی من

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

بیدار شدن لنگ ظهر

سلام.صبح همگی بخیر.البته صبح که چه عرض کنمالان ساعت 12ظهره و من تازه بیدار شدم.دیشب وقتی که عشقمو دیده بودم وقتی رسیدم خونه اینقدر پرانرژی و خوشحال و خجسته میزدم که مامان بابا هردویی به رفتارم مشکوک شده بودن.آخه به مامانم گفته بودم غذا درست نکنه و خودم از بیرون ی غذایی میگیرم دور همی  جای شما خالی میخوریم.اینقدر خوشحال بودم که انگار دنیا رو بهم داده باشن.من هر شب حداکثر تا ساعت 12شب بیدار میمونم اما دیشب تا 3یا4بیدار موندم.
پس زیاد جای تعجبی نیست که امروز تا ساعت 12 خوابیدم
الان هم میخوام  سریع برم دست و رویی بشورمو ی چیزی بخورم و نماز صبحم رو بخونم (قضا شده )بعدش برم لنگ ظهر پیش بابای عزیزم بهش سرکارش کمک بدم.حال میکنین جه بجه ی گل و حرف گوش کنی هستم؟؟؟؟
ممن امسال کنکور شرکت نکردم اما دیگه همین روزا جدی شروع میکنم انشاالله برای پزشکی استارت کارو میزنم.هر وقت به صورت جدی شروع کردم شما رو هم حتما در جریان قرار میدم.
دیگه نمیدونم چی بنویسم.وااااااااااااااااااای خدااااااااااااااا.ساعت هم که همینطوری میدوه.بایدبرم پیش بابا کمکش کنم.گناه داره
فعلا


شنبه93/5/11
ساعت 12:10





[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 10:54 ق.ظ ] [ عشق زیباست ] [ نظرات() ]